Tuesday, November 6, 2012

راننده ای،عصر چهارشنبه...


بعضی موقع ها واقعا گریه ام می گیرد وقتی می خواهم سوار تاکسی شوم.روزی دو بار همان ماشین ها،همان مسیر،همان راننده های همیشگی.
تک تکشان را می شناسم.اینکه کدام صبح ها قرآن گوش می دهد،کدام وقتی هر مسافر پیاده می شود می گوید "به سلامت"،کدام زنش در تلویزیون صدا بردار است،کدام مذهبی است، کدام مودب است،کدام آهنگ می گذارد و بلند می کند و با خواننده می خواند.
سه هفته پیش 4 شنبه بود،،عصرها ساعت 6-7 ماشین ها از خط های دیگر می آیند.راننده ای بود بین 50-60،گردنش شکسته بود.مردی که پشت سر من در صف بود گفت کمرش را عمل کرده و باید جلو بنشیند.با 2 خانم دیگر عقب نشستم.
راننده و آقایی که جلو نشسته بود شروع کردند از دردهایشان گفتن.از کمر درد،آب مروارید،عینک آفتابی،دکتر ها.
آقایی که کمرش را عمل کرده بود می گفت حدس بزن چند سالَم است،راننده گفت 60،گفت 50 و خورده ای ،من آن قدرها هم پیر نیستم به خاطر الکل است،مترجمم،انتشارات کوچکی دارم...
بعد شروع کردند از خاطرات قبل انقلابشان تعریف کردن.از خیابان ها ، از رستوران ها.راننده می گفت فلان رستوران را یادت است در آن خیابان؟چه ساندویچ هایی درست می کرد!هنوز که هنوز است فکر بوی آن ساندویچ ها مستم می کند.مرد مسافر یادش بود،از رستوران دیگری گفت، می گفت هنوز هم هست، پسر صاحب آن زمانش می گردانَدَش، اما مزه ی قدیم را نمی دهد.
مسافر می گفت قدیم ها باشگاه آرارات ( که آن زمان ونک نبوده) والیبالیست دختری داشته به نام "ماریــتِــت" که خیلی قدش بلند بوده و بسیار محبوب.می گفت خودش در یک باشگاهی بازی می کرده که راننده هم آن باشگاه را یادش بود.
می گفت یادت است چقدر راحت می رفتیم اروپا؟می رفتیم سفارت بلغارستان در ازای مقدار کمی پول ویزا می دادند.مسافر با دوستانش ماشین را بر می داشتند و 5-6 روزه می رفتند آلمان.راننده هم می گفت همه ی اروپا را گشته است.از بلگراد به سالزبورگ،از سالزبورگ به کجا ها که نرفته است...می گفت جایی به ازای چند تا سیگار سربازها لب مرز چیزی ازشان نگرفتند.
مسافر گفت دلش برای جوان ها می سوزد،هیچ چیز ندارند.وقتی می خواست پیاده شود اضافه کرد که دفعه بعد بیشتر تعریف خواهد کرد و وقتی که بمیرد این ها همه یک کتاب می شوند،گفت که یادتان نرود و عذر خواست که سرمان را درد آورده.
دو نفر این قدر دور،با این همه خاطرات و حس های مشترک...من ای که حرف هایشان برایم خیال بود.
دیدن و شنیدن این آدم ها را خیلی دوست داشتم.وقتی پیاده شدم و از فضای ذهنی شان فاصله گرفتم حس کردم چیزی گلویم را می فشارد.
من به اندازه ی آن ها زندگی کرده ام؟




پ.ن:نمی خواستم نتیجه بگیرم که وضعیت 40 سال پیش بهتر از الان بوده.صرفا شنیدن جزئیات و خاطرات برای کسی مثل من که زیاد از گذشته نشنیده جالب بود و تنوعی هم شد.

Wednesday, October 31, 2012

“That Escalated Quickly”


یه فیلم هست که همیشه به 90% اش بدون وقفه می خندم.مخصوصا وقتی که شخصیت اصلی( Ron Burgundy ) میاد سرِ کار و به همکاراش میگه عاشق شده

Ron: (yelling) Veronica Corningstone and I are now in love! (normal) Did I say that loud?   

Brian:
 Yeah, you pretty much yelled it.
Ron: Well, I don't care. It's fantastic!
Champ: What's it like, Ron?
Ron: The intimate times? Outta sight, my man!
Brian: No, the other thing. Love.
Brick : Yeah. What is that?
Brian: I think I was in love once.
Ron: Really? What was her name?
Brian: I don't remember.
Ron: That's not a good start, but keep going.
Brian: She was Brazilian, or Chinese, or something weird.
Ron: Brian, I'm pretty sure that's not love.
Brian: Damn it!
Brick[hesitantly] I love carpet. [Ron nods understandingly] I love desk.
Ron : Brick, are you just looking at things in the office and saying that you love them?
Brick[whispering] I love lamp.
Ron: Do you really love the lamp, or are you just saying that because you saw it?
Brick[helplessly] I-I love lamp! I love lamp.


خنده دار ترین قسمتش وقتی بود که دوستاش این حرفای احمقانه رو می زدن و این اواخر که برای بار چندم فیلم رو دیدم،چیزایی که Brick می گفت اونقدر خنده دار نبود.

Monday, September 24, 2012

وَرای ما و محصولِ حاضر و آماده

تا حالا به روند تولید یک شیء فکر کردید؟اینکه مواد اولیه ش از کجا میاد و چه کسانی در طراحی و ساخت و حمل اون دست داشتن؟
بیشتر وقتی چیزی رو می خریم به داستان پشتش هیچ توجهی نداریم.وقتی داریم خرید می کنیم در اوج خود خواهی و خود پرستی هستیم . فقط و فقط به خودمون فکر می کنیم،،به جلوه ی اون جنس روی بدنمون یا طعم یک محصول در دهنمون و خوش اومدن یک شیء در نظرمون. این مصرف گرایی محض از ارزش معنوی "چیز" ها کم کرده.
حتی یک دفعه هم که شده باید وقتی شکلات رو توی دهنمون میذاریم به خستگی کارگر مکزیکی فکر کنیم،وقتی روی فرش راه می ریم به احساس دختر روستایی فکر کنیم،وقتی کفش می پوشیم به دستای کارگر ویتنامی فکر کنیم.چشممون رو برای یک لحظه ببندیم و تصور کنیم همه ی آدم هایی رو که برای رسیدنِ محصول به دست ما، زحمت کشیدن و فراموش شدن و زحمات و عمرشون توسط شرکت های بزرگ تصاحب شد.
شاید بیشتر به "ساخته"ها احترام بذاریم.

Friday, August 17, 2012

تاب ستان


خوبی اش این است که ساعت و تقویم به گوشه ای پرتاب می شوند...
من شناور در زمانم.
آرزویم این بود که این سرگردانی در مورد " مکان " هم اتفاق بیافتد.
انگار به زمین میخَم کرده باشند.حس می کنم ماه هاست درخت ندیده ام. عین یک فضانورد، تنفس هوای بیرون برایم غیر ممکن شده.
شده ام یکی از وسایل خانه.زیر پا،چسبیده به دیوار،فشرده در دست.امان از این گرد و غبار که تا می گیری اش، دوباره می نشیند...
تهران است دیگر.

Monday, July 23, 2012

پنج شنبه 87/04/13 - سمفونی بیداری

 توی پیاده رو ای حوالی حافظ ، بابام از راننده ی موتوری که راهش رو سد کرده بودم ، ، معذرت خواست و از اون روز بود که من آدم شاکی ای شدم تو زندگیم .

Thursday, July 5, 2012

Those were the days, my friend

دبیرستان که بودم از خاطره هایی که داشتیم ، روزشمار امتحانا و کنکور روی دیوار اتاقم علامت می ذاشتم.
روزای آخر پیش دانشگاهی رو هر روز روی دیوار خط می زدم و آخرش یه فلش زده بودم : "مقصد : دانشگاه تهران" و زیرشم یه پنجاه تومنی
به بچه ها می گفتم نکنه وقتی رفتیم دانشگاه خودمونُ گم کنیم و از هم جدا بشیم و یادمون بره که دبیرستانی هم وجود داشته...
2 سال پیش خاطرات و جمع دوستیمون برام خیلی مهم بود.نمی ذاشتم یادگاری های روی دیوار پاک بشن.ناراحت می شدم وقتی یکی از جمعمون جدا می شد.
چقدر بیگانه شدم با اون خاطرات...یهو خواستم که دیگه هیچی رو به یاد نیارم.خواستم اسم همه از ذهنم پاک بشه.
کسی که دیگه تو قراراشون حاضر نشد، من بودم.

رنگُ برداشتم و کشیدم روی علامتای روی دیوارم...
پنجاه تومنی هم سهم راننده تاکسی شد.

Sunday, June 3, 2012

رهگذرهای خوب


یه سِریا رو وقتی داری از یه جایی می گذری می بینی
شاید اصلا نشناسیشون یا حتی باهاشون حرف هم نزنی
ولی از محبتشون، لبخندشون، وجودشون انرژی می گیری
لحظه های اولین و آخرین بار گذرشون از کنار تو ، زندگی بخش تر از بودن همیشگی آدماییه که هستن و نیستن