Wednesday, December 12, 2012

دل بستن به چیزی که نیست


زندگی شاید مثل زل زدن به عکس جعبه های شکلات روی درخت از پشت شیشه کافه فرانسه باشه
حتی اگه بدونیم دستمون به انعکاس محتویات قفسه ی شیرینی فروشی روی شیشه نمی رسه
حتی اگه یه ساعت هم از درخت آویزون باشه و بهمون یادآوری کنه که خیلی دیره
زل زدن به درختی که جعبه های شکلات ازش آویزونه خالی از لطف نیست.

Wednesday, December 5, 2012

با تشکر از هوای آلوده


وقتی دور هم جمع می شیم از نشدن ها حرف می زنیم،از "دیگری"، از اون تکست لعنتی که قرار نیست بیاد.
ما خیلی خوب می تونیم خوشحال باشیم با هم.حس می کنم که دیگه کافیه از ناکامی ها حرف زدن.
چند روز پیش داشتم به بچه ها می گفتم...سه شنبه ی هفته ی پیش روزم خیلی خوب شروع شد.به خودم می گفتم امروز پرده ی اتاقمُ کنار می زنم،موهامو شونه می کنم،اون گوشواره ای که دوست دارمو گوشم می کنم،لبخند می زنم،کتاب می خونم،اصن امروز می خوام خودمو دوست داشته باشم،واسه ی یه روز که شده راضی باشم از خودم و همه چی.بعدِ دو ساعت مسج ِ نمره ی شیمی فیزیک اومد و به طرز باور نکردنی ای داغونم کرد.یعنی،گوشی به دست نشستم روی تختم و حس کردم می خوام دنیا تموم شه هر چه زودتر.نمره ی شیمی فیزیک فقط یه جرقه بود البته.تمام ناراحتی هام بهم هجوم آوردن ،،ناراحتی هام از اولین روز 21 سالگی تا اون روز و خودم واقعا تعجب کرده بودم....از همه چیز عصبانی بودم.عصبانیتی که هیچ راهی برای تخلیه ش نبود. شادی انقدر متزلزل؟

این روزا خوبه...یه قول کیمیا:«احساس می کنم قرن ها پیش دانشجو بودم...». نباید مفید بودن رو زیادی سخت معنی کرد.برای من اینکه ذهنم از دانشکده فنّی خالی شه،با بردیا کیک آماده درست کنم،با هم به همه چیز بخندیم،با مامانم برم بیرون، آلبوما رو مرتب کنم و سرم به موتزارت گرم شه فعلا کافیه.

Friday, November 30, 2012

سیریلیک


پیش دانشگاهی بغل دستی ای داشتم که برای نوشتن حرفاش یه خط اختراع کرده بود.یه خط عجیب که هیچ شباهتی به هیچ الفبایی نداشت.رَوون هم می نوشت.
اگه من قرار بود رمز نگاری کنم یا سر کلاس حرف خصوصی ای با کسی داشته باشم می رفتم خط سیریلیک یاد می گرفتم.فعلا که حرفای نوشتنی ِ سر کلاسمون از کشیدن قلب و لبخند روی جزوه فراتر نمی ره.

 پ.ن: بغل دستیم سر زنگ تحلیلی دینی می خوند و سر دینی فیزیک. سر گسسته هم هرجا معلممون می گفت این جمله ی جزوه مهمه،کنار اون جمله روی جزوه ی من یه علامت ِخطر می کشید و می نوشت : Achtung ! و آخرشم یه لبخند می زد.
پ.ن: اگه قرار بود من پیام مهمی رو سر کلاس به شخصی برسونم،می نوشتمش روی استیکر و میذاشتمش توی جامدادی و می سپردمش دست بچه ها. موبایل این هیجانات رو گرفته ازمون.

Friday, November 23, 2012

تابلوی اعلانات می تونه چیز مهمی بشه

همکف ساختمون هیدرولیک تغییر خیلی کوچیکی کرده.یه بُرد زدن کنار آسانسور.
بُردی که فک نکنم قرار باشه پُر بشه.
اینو که دیدم یاد تابلوی کلاسمون تو دبیرستان افتادم.همین تابلو یکی از چیزای شیرینیه که یادم میاد.
روزنامه هایی که بابام عصر میاورد خونه رو می خوندم،مطلب جالبی که می دیدمو قیچی می کردم،صبح که می رسیدم کلاس میزدمش به بُرد کلاسمون.
پیش دانشگاهی چند بار چیزایی که کشیده بودمو زدم بهش.چند نفر دیگه هم به دوستداران این بُرد اضافه شده بودن.این بُرد شده بود تریبونمون.شعر،خبر،کارتون،نقاشی.چیز قشنگی شده بود...دلم براش خیلی تنگ شده.یعنی دلم برای خودم و اون حس تاثیرگذار بودن و شور و شوقم برای اون تابلو،برای یه چیز خیلی ساده تنگ شده.
کاش همه ی تابلوهای اعلانات قابلیت تبدیل شدن به اون تابلوی دوست داشتنی رو داشتن.

Tuesday, November 6, 2012

راننده ای،عصر چهارشنبه...


بعضی موقع ها واقعا گریه ام می گیرد وقتی می خواهم سوار تاکسی شوم.روزی دو بار همان ماشین ها،همان مسیر،همان راننده های همیشگی.
تک تکشان را می شناسم.اینکه کدام صبح ها قرآن گوش می دهد،کدام وقتی هر مسافر پیاده می شود می گوید "به سلامت"،کدام زنش در تلویزیون صدا بردار است،کدام مذهبی است، کدام مودب است،کدام آهنگ می گذارد و بلند می کند و با خواننده می خواند.
سه هفته پیش 4 شنبه بود،،عصرها ساعت 6-7 ماشین ها از خط های دیگر می آیند.راننده ای بود بین 50-60،گردنش شکسته بود.مردی که پشت سر من در صف بود گفت کمرش را عمل کرده و باید جلو بنشیند.با 2 خانم دیگر عقب نشستم.
راننده و آقایی که جلو نشسته بود شروع کردند از دردهایشان گفتن.از کمر درد،آب مروارید،عینک آفتابی،دکتر ها.
آقایی که کمرش را عمل کرده بود می گفت حدس بزن چند سالَم است،راننده گفت 60،گفت 50 و خورده ای ،من آن قدرها هم پیر نیستم به خاطر الکل است،مترجمم،انتشارات کوچکی دارم...
بعد شروع کردند از خاطرات قبل انقلابشان تعریف کردن.از خیابان ها ، از رستوران ها.راننده می گفت فلان رستوران را یادت است در آن خیابان؟چه ساندویچ هایی درست می کرد!هنوز که هنوز است فکر بوی آن ساندویچ ها مستم می کند.مرد مسافر یادش بود،از رستوران دیگری گفت، می گفت هنوز هم هست، پسر صاحب آن زمانش می گردانَدَش، اما مزه ی قدیم را نمی دهد.
مسافر می گفت قدیم ها باشگاه آرارات ( که آن زمان ونک نبوده) والیبالیست دختری داشته به نام "ماریــتِــت" که خیلی قدش بلند بوده و بسیار محبوب.می گفت خودش در یک باشگاهی بازی می کرده که راننده هم آن باشگاه را یادش بود.
می گفت یادت است چقدر راحت می رفتیم اروپا؟می رفتیم سفارت بلغارستان در ازای مقدار کمی پول ویزا می دادند.مسافر با دوستانش ماشین را بر می داشتند و 5-6 روزه می رفتند آلمان.راننده هم می گفت همه ی اروپا را گشته است.از بلگراد به سالزبورگ،از سالزبورگ به کجا ها که نرفته است...می گفت جایی به ازای چند تا سیگار سربازها لب مرز چیزی ازشان نگرفتند.
مسافر گفت دلش برای جوان ها می سوزد،هیچ چیز ندارند.وقتی می خواست پیاده شود اضافه کرد که دفعه بعد بیشتر تعریف خواهد کرد و وقتی که بمیرد این ها همه یک کتاب می شوند،گفت که یادتان نرود و عذر خواست که سرمان را درد آورده.
دو نفر این قدر دور،با این همه خاطرات و حس های مشترک...من ای که حرف هایشان برایم خیال بود.
دیدن و شنیدن این آدم ها را خیلی دوست داشتم.وقتی پیاده شدم و از فضای ذهنی شان فاصله گرفتم حس کردم چیزی گلویم را می فشارد.
من به اندازه ی آن ها زندگی کرده ام؟




پ.ن:نمی خواستم نتیجه بگیرم که وضعیت 40 سال پیش بهتر از الان بوده.صرفا شنیدن جزئیات و خاطرات برای کسی مثل من که زیاد از گذشته نشنیده جالب بود و تنوعی هم شد.

Wednesday, October 31, 2012

“That Escalated Quickly”


یه فیلم هست که همیشه به 90% اش بدون وقفه می خندم.مخصوصا وقتی که شخصیت اصلی( Ron Burgundy ) میاد سرِ کار و به همکاراش میگه عاشق شده

Ron: (yelling) Veronica Corningstone and I are now in love! (normal) Did I say that loud?   

Brian:
 Yeah, you pretty much yelled it.
Ron: Well, I don't care. It's fantastic!
Champ: What's it like, Ron?
Ron: The intimate times? Outta sight, my man!
Brian: No, the other thing. Love.
Brick : Yeah. What is that?
Brian: I think I was in love once.
Ron: Really? What was her name?
Brian: I don't remember.
Ron: That's not a good start, but keep going.
Brian: She was Brazilian, or Chinese, or something weird.
Ron: Brian, I'm pretty sure that's not love.
Brian: Damn it!
Brick[hesitantly] I love carpet. [Ron nods understandingly] I love desk.
Ron : Brick, are you just looking at things in the office and saying that you love them?
Brick[whispering] I love lamp.
Ron: Do you really love the lamp, or are you just saying that because you saw it?
Brick[helplessly] I-I love lamp! I love lamp.


خنده دار ترین قسمتش وقتی بود که دوستاش این حرفای احمقانه رو می زدن و این اواخر که برای بار چندم فیلم رو دیدم،چیزایی که Brick می گفت اونقدر خنده دار نبود.

Monday, September 24, 2012

وَرای ما و محصولِ حاضر و آماده

تا حالا به روند تولید یک شیء فکر کردید؟اینکه مواد اولیه ش از کجا میاد و چه کسانی در طراحی و ساخت و حمل اون دست داشتن؟
بیشتر وقتی چیزی رو می خریم به داستان پشتش هیچ توجهی نداریم.وقتی داریم خرید می کنیم در اوج خود خواهی و خود پرستی هستیم . فقط و فقط به خودمون فکر می کنیم،،به جلوه ی اون جنس روی بدنمون یا طعم یک محصول در دهنمون و خوش اومدن یک شیء در نظرمون. این مصرف گرایی محض از ارزش معنوی "چیز" ها کم کرده.
حتی یک دفعه هم که شده باید وقتی شکلات رو توی دهنمون میذاریم به خستگی کارگر مکزیکی فکر کنیم،وقتی روی فرش راه می ریم به احساس دختر روستایی فکر کنیم،وقتی کفش می پوشیم به دستای کارگر ویتنامی فکر کنیم.چشممون رو برای یک لحظه ببندیم و تصور کنیم همه ی آدم هایی رو که برای رسیدنِ محصول به دست ما، زحمت کشیدن و فراموش شدن و زحمات و عمرشون توسط شرکت های بزرگ تصاحب شد.
شاید بیشتر به "ساخته"ها احترام بذاریم.