Monday, January 14, 2013

گذر


مهدکودک که بودم،بغل دستیم یه کارت خیلی خیلی کوچیک بهم داده بود که عکس دو تا خرگوش سفید روش بود با پس زمینه صورتی.مامانش توش نوشته بود:نیوشا جان تو اولین دوست من هستی.
خونه شون سر کوچه ی ما بود.هر وقت از کنارش رد می شدم یه نگاه به پارکینگشون می نداختم ببینم اون داره بازی می کنه یا نه.
دو سال پیش که درگیر گرفتن گواهینامه بودم یکی کنارم نشسته بود ،چشمم به اسمش روی برگه ش افتاد : موژان... این همون بود.دیگه شبیه اون دختر کوچولویی که چتری داشت و پیراهن می پوشید نبود.
حالت چشما که عوض میشه نمی دونین چه حس بدی داره.این که یه شخصی تو یه دوره ای براتون با ارزش بوده ، جزئی از هر روزتون بوده و الان که بهش نگاه می کنین انگار فرسنگ ها دوره. این که بفهمین اونی که جزئی از ذهن شما شده بود دیگه وجود خارجی نداره.
صرفا روی صندلی نشستم.بهش سلام نکردم.همیشه همین طورم.وقتی یکی حالت چشماش با اون چیزی که من ازش یادم بود فرق کنه برام می میره.
آدمایی که هر روز می بینمشون ، با هم حرف می زنیم از هر چیزی ، گاهی اوقات نزدیکیم ، فکر می کنم سخته در آینده بهشون نگاه کنم و از آدم قبلی چیزی توشون پیدا نکنم.ولی گذشتن از کنارشون، انگار که تا حالا نبودن شاید زیاد سخت نباشه.به هر حال در آینده دلم برای قسمتی از این چیزی که الان هستن تنگ میشه.

Tuesday, December 25, 2012

Once Upon a Dream

 I know you, I walked with you once upon a dream
I know you, the gleam in your eyes is so familiar a gleam
And I know it's true that visions are seldom all they seem
But if I know you, I know what you'll do
You'll love me at once, the way you did once upon a dream


"From "Sleeping Beauty
Music by Tchaikovsky
Lyrics by Sammy Fain and Jack Lawrence
Singers: Mary Costa & Bill Shirley

حرفای بیشتر در ورژن جدید

Thursday, December 20, 2012

خیلی چیزا می خواستم بگم و نگفتم


دیشب اولین نفر صف تاکسی بودم و در حال ذوق مرگ شدن برای نشستن روی صندلی جلوی ماشین.ماشین که اومد داشتم دستگیره در رو می گرفتم ، یه خانومه که پشت من وایساده بود گفت : خانوم میشه شما که جوونید پشت بشینید تا همه مون جا بشیم، این آقا بره جلو؟تو دلم بهش گفتم عوضی آشغال چرا من باید برای راحتی تو آسایش آخر روزمو از دست بدم؟دلم نمی خواد اون پشت کنار تو و این همه باری که داری مچاله بشم!چرا با من حرف می زنی؟چرا مزاحمم می شی؟!...
جای این حرفا یا یه "نه" ی ساده گفتن یه لبخند ملیح زدم و گفتم بله.همین.
نه تنها کیسه هاش زیاد بود بلکه دائم در حال میل کردن تخمه آفتابگردون مزمز بود که حالم داشت از بوش به هم می خورد.
کلّا زیاد تو اینجور موقعیت ها قرار گرفتم.نمیدونم چرا اون کاری که دوست داشتم رو انجام ندادم.اون حرفی که تو ذهنم می گذشت رو نزدم.چرا سعی کردم لطف کنم در حالی که می دونستم در آینده کمتر کسی منو مورد لطف قرار میده.
دفعه ی بعد خبری از لبخند ملیح نیست.
دفعه ی بعد حرفمو می زنم.



+آدم وقتی سعی میکنه رفتار درست رو انجام بده و تنها چیزی که تو خیابون می بینه نامهربونیه یا تو روابطش خیلی کارا می کنه و بازخوردی نمی گیره، سرخورده می شه،عصبانی می شه(این عصبانیت ممکنه تو موقعیت های نامربوط یا در مورد آدمهای بی تقصیر(مثل همین موقعیتی که توش بودم) سراغ آدم بیاد) و در آخر جزئی از همونایی میشه که باهاشون می جنگید.من دلم نمی خواد این اتفاق بیافته ولی تا حدّی باید Setting رفتار رو عوض کرد تا بیشتر ضربه نخوریم.

Wednesday, December 12, 2012

دل بستن به چیزی که نیست


زندگی شاید مثل زل زدن به عکس جعبه های شکلات روی درخت از پشت شیشه کافه فرانسه باشه
حتی اگه بدونیم دستمون به انعکاس محتویات قفسه ی شیرینی فروشی روی شیشه نمی رسه
حتی اگه یه ساعت هم از درخت آویزون باشه و بهمون یادآوری کنه که خیلی دیره
زل زدن به درختی که جعبه های شکلات ازش آویزونه خالی از لطف نیست.

Wednesday, December 5, 2012

با تشکر از هوای آلوده


وقتی دور هم جمع می شیم از نشدن ها حرف می زنیم،از "دیگری"، از اون تکست لعنتی که قرار نیست بیاد.
ما خیلی خوب می تونیم خوشحال باشیم با هم.حس می کنم که دیگه کافیه از ناکامی ها حرف زدن.
چند روز پیش داشتم به بچه ها می گفتم...سه شنبه ی هفته ی پیش روزم خیلی خوب شروع شد.به خودم می گفتم امروز پرده ی اتاقمُ کنار می زنم،موهامو شونه می کنم،اون گوشواره ای که دوست دارمو گوشم می کنم،لبخند می زنم،کتاب می خونم،اصن امروز می خوام خودمو دوست داشته باشم،واسه ی یه روز که شده راضی باشم از خودم و همه چی.بعدِ دو ساعت مسج ِ نمره ی شیمی فیزیک اومد و به طرز باور نکردنی ای داغونم کرد.یعنی،گوشی به دست نشستم روی تختم و حس کردم می خوام دنیا تموم شه هر چه زودتر.نمره ی شیمی فیزیک فقط یه جرقه بود البته.تمام ناراحتی هام بهم هجوم آوردن ،،ناراحتی هام از اولین روز 21 سالگی تا اون روز و خودم واقعا تعجب کرده بودم....از همه چیز عصبانی بودم.عصبانیتی که هیچ راهی برای تخلیه ش نبود. شادی انقدر متزلزل؟

این روزا خوبه...یه قول کیمیا:«احساس می کنم قرن ها پیش دانشجو بودم...». نباید مفید بودن رو زیادی سخت معنی کرد.برای من اینکه ذهنم از دانشکده فنّی خالی شه،با بردیا کیک آماده درست کنم،با هم به همه چیز بخندیم،با مامانم برم بیرون، آلبوما رو مرتب کنم و سرم به موتزارت گرم شه فعلا کافیه.

Friday, November 30, 2012

سیریلیک


پیش دانشگاهی بغل دستی ای داشتم که برای نوشتن حرفاش یه خط اختراع کرده بود.یه خط عجیب که هیچ شباهتی به هیچ الفبایی نداشت.رَوون هم می نوشت.
اگه من قرار بود رمز نگاری کنم یا سر کلاس حرف خصوصی ای با کسی داشته باشم می رفتم خط سیریلیک یاد می گرفتم.فعلا که حرفای نوشتنی ِ سر کلاسمون از کشیدن قلب و لبخند روی جزوه فراتر نمی ره.

 پ.ن: بغل دستیم سر زنگ تحلیلی دینی می خوند و سر دینی فیزیک. سر گسسته هم هرجا معلممون می گفت این جمله ی جزوه مهمه،کنار اون جمله روی جزوه ی من یه علامت ِخطر می کشید و می نوشت : Achtung ! و آخرشم یه لبخند می زد.
پ.ن: اگه قرار بود من پیام مهمی رو سر کلاس به شخصی برسونم،می نوشتمش روی استیکر و میذاشتمش توی جامدادی و می سپردمش دست بچه ها. موبایل این هیجانات رو گرفته ازمون.

Friday, November 23, 2012

تابلوی اعلانات می تونه چیز مهمی بشه

همکف ساختمون هیدرولیک تغییر خیلی کوچیکی کرده.یه بُرد زدن کنار آسانسور.
بُردی که فک نکنم قرار باشه پُر بشه.
اینو که دیدم یاد تابلوی کلاسمون تو دبیرستان افتادم.همین تابلو یکی از چیزای شیرینیه که یادم میاد.
روزنامه هایی که بابام عصر میاورد خونه رو می خوندم،مطلب جالبی که می دیدمو قیچی می کردم،صبح که می رسیدم کلاس میزدمش به بُرد کلاسمون.
پیش دانشگاهی چند بار چیزایی که کشیده بودمو زدم بهش.چند نفر دیگه هم به دوستداران این بُرد اضافه شده بودن.این بُرد شده بود تریبونمون.شعر،خبر،کارتون،نقاشی.چیز قشنگی شده بود...دلم براش خیلی تنگ شده.یعنی دلم برای خودم و اون حس تاثیرگذار بودن و شور و شوقم برای اون تابلو،برای یه چیز خیلی ساده تنگ شده.
کاش همه ی تابلوهای اعلانات قابلیت تبدیل شدن به اون تابلوی دوست داشتنی رو داشتن.