Wednesday, March 27, 2013

خیلی بد است در بند افکار دیگران بودن


عصبی ام،دست پاچه ام،گونه هایم گل انداخته.
همیشه وقتی دوستی جوری درباره ام فکر می کند که دوست ندارم ،این طوری می شوم.وقتی کسی برداشتی از من دارد که من نیست.
این موقع هاست که می فهمم اکثر اوقات خودم را گول زده ام که حرف و نظر بقیه برایم مهم نیست
اصلا خیلی بد است آدم در بند افکار دیگران باشد
خیلی بد است در موقعیتی قرار بگیری که مجبور بشوی خودت را به کسی ثابت کنی.مخصوصا اگر دوستت باشد.
تصور اینکه کسی که با او زیر باران می خندید،کوه می روید یا وسط میدان ذرت می خورید،شما را آدمی که نیستید فرض کند،به شما برچسب بزند و در موردتان قضاوت های نا به جا کند،درد آور است.




پ.ن:دوست واقعی کسی است که نیاز نداشته باشی خودت را برایش توضیح دهی.شک به دلش راه ندارد.

Tuesday, February 12, 2013

خوردگی

باید یک اتاقک باشد برای اعتراف.
هر حس بدی،فکر خطرناکی،نگرانی کشنده ای،دلتنگی ای،ضعفی،خشمی توی دلت باشد را بریزی بیرون.
آدمِ پشت دریچه شکستن ات را گوش دهد.
مثل همه که می گویند "اشکال ندارد"،"مهم نیست" جواب ندهد،ایمان داشته باشد.یک جواب خوب...در آخر یک چیز امیدوار کننده بگوید،حتی تشویق ات کند.



من خودم رو در محاصره ی اعداد می بینم.هیچ وقت نشده بود روحیاتم این قدر تحت تاثیر یه جوّ متشنج قرار بگیره.نیازمندم به آدمی که همه چیز رو از فاصله ی دورتر ببینه.

Friday, February 1, 2013

?... -She dreamed of para- para

دیشب خواب دیدم داریم از ادوارد رد می شیم و به کارگر می رسیم.اون طرف خیابون رو نگاه می کنیم، به جای ساختمون های بلند و کوتاه خاکستری و مردم پر مشغله و ایستگاه تاکسی ونک، تپه های سبز و زرد عجیبی از پشت مه غلیظ پیدا بودن.ماشینایی که از کارگر رد می شدن مثل همیشه عجله داشتن و ظاهرشون بزرگتر از چیزی که همیشه هست بود.رد شدن از خیابون سخت بود اما ما رسیدیم.
فکر کنم هر بار به تقاطع کارگر و ادوارد برسم چشمامو ببندم و اون منظره ی فوق العاده رو ببینم.

+این خواب تحت تاثیر این آهنگ و کلنجارهای ذهنیم با امور مربوط به دانشگاهه.این چند شب خواب جرم و درس نامعلومی که هنوز امتحانشو ندادم و فراموش کردن تاریخ امتحان، منو راحت نذاشته.شاید این رویا نشونه ای باشه.پایانی باشه برای همه ی کابوس ها و افکار آزاردهنده.باید امید داشت.

When she was just a girl
she expected the world
but it flew away from her reach so
she ran away in her sleep
and dreamed of paradise
every time she closed her eyes
in the night the stormy night she'll close her eyes
she'd fly away
and dreams of
paradise

Monday, January 21, 2013

دیوانگی همه جا هست

وقتی خبر تیر بارون شدن بچه های دبستانی تو آمریکا رو شنیدم با خودم گفتم چه خوب که اینجا از این اتفاقا نمیافته.
خشونت و جنون هر جا یه جور خودش رو نشون میده.یه جا غیر منتظره و در ابعاد بزرگ،یه جا مداوم و با سر و صدای کمتر.آمریکایی ها در اعتراض به قوانین حمل اسلحه تظاهرات کردن،کمپین درست کردن،برای بچه ها یادبود درست کردن،مجلس به احترام کشته شده ها 1 دقیقه سکوت کرد. شاید در آخر نتونن چیزی رو تغییر بدن ولی دست کم یک سری از مردم تلاششون رو کردن و بعضی از سیاستمدار ها ظاهر رو حفظ کردن.اینجا خشونت رو هر روز،توی راه خونه،تاکسی و مترو خیلی از مردم تجربه می کنن.اونایی که به خودشون اجازه میدن برای تفریح به عابر و مسافر آسیب ذهنی و آزار جسمی برسونن شاید صبح ها به ارباب رجوع رسیدگی می کنن و شب ها در کنار خانواده غذا می خورن.عکس العمل ما در مقابل خشونتی که هر روز باهاش مواجهیم چیه؟اصلا کسی در این مورد حرفی می زنه؟کسی می خواد قانونی در رابطه با برخورد با این آدما وضع کنه؟کسی برای لگد مال شدن روان ما یک دقیقه سکوت می کنه؟
شاید به نظر غیر عادی بیاد،ولی من فکر می کنم قاتل دیوانه ای که با دنیا مشکل داره و چند نفر رو می کُشه و آخر خودش رو از بین می بره شرف داره به اون یک عالمه آدمی که هر روز خیلی ها رو اذیت می کنن و شاید تو موقعیت های مختلف خودشون رو آدم عاقل یا با شخصیتی نشون میدن یا 
انجام این کارها رو حق خودشون می دونن .
بودن تو جامعه ای که جنایت توی شوک می بردش رو ترجیح میدم به اونی که به رفتارهای زشت عادت کرده.

-می دونم که شاید مقایسه ی خوبی نباشه.
نمی خوام از گناه اون قاتل کم کنم.فقط این که کاری که خیلی از مردم معمولی با هم می کنن شاید کمتر از ارتکاب همچین جنایتی نباشه.شاید همسان باشه شاید هم بدتر باشه چون همیشگیه و روی جمعیت بیشتری به طور مستقیم تاثیر میذاره.

Tuesday, January 15, 2013

The 6 Best Dresses At The Golden Globes



The thing is that I was expecting to see glamorous dresses but when I opened the link I really felt ashamed of myself.The conflict between the descriptions and photos -probably both happening at the same time- is very saddening.