Friday, March 28, 2014

نکند که...


سوء تفاهم

عوضی گرفتنِ محبوب بودنِ راهِ رسیدن به بعضی چیزها با محبوب بودن خودِ اون چیزها
دوست داشتنِ رابطه ای که با آدم ها داریم یا خود اون آدم ها
بد فهمیدن یا نفهمیدنِ مقصد
بیش از حد خواستن بعضی چیزها بدون اینکه فکر کنی وقتی بهشون برسی ارزش این همه خواسته شدن و انرژی صرف کردن برای بدست آورده شدن رو نداشتن

بعضی چیزها فقط خواستنشون قشنگه


تو مثل اون بعضی چیزها نباش

Wednesday, March 19, 2014

Act of violence against the self



من،هیچ وقت یه ابرقهرمان نبودم و هیچ وقت نفهمیدم چرا اکثر اوقات خودمو با ابرقهرمان ها مقایسه کردم و از خودم انتظارات ابرقهرمانانه داشتم و هیچ وقت نخواهم فهمید چرا الان که می خوام بنویسم من آدم خیلی معمولی با استعدادها و رفتارها و شرایط خیلی معمولی هستم،احساس می کنم یه شیء گرد داره توی گلوم رشد می کنه.

این روزا و کُلا این چند ماه و چند سال اخیر چندین و چند تن "من" قربانی عمل خشونت آمیزِ مقایسه شده و دوست دارم که دیگه واقعا به این نتیجه برسم که کافیه.قرار گرفتن تو هزار و یک مکان دیگه که احتمال داشت من پتانسیل های بیشتر برای انجام کارهای متنوع تری رو داشته باشم رو مجبور نیستم متصور بشم.
دیروز که با بچه های دبیرستان بودیم برای یه لحظه یادم اومد بعد از کنکور چه حسی داشتم.حسی که خیلی از گم کردنش متاسفم.حس خوشحالی از بدست آوردن هرچی که قرار بوده بدست بیارم و توی ذهن خودم آدم خوبی بودم که شایسته ی بهترین آینده بود و قائدتا هیچ ترسی نداشتم.الان داشتنِ هر جایی برای خودم تو آینده برام غیر قابل تصوره و از اینکه دوباره وارد چیزی بشم که توش بهترین نشم خیلی منو می ترسونه.

دقت کردم که برای خودم یه سری چیزا رو خیلی بزرگ و بغرنج می کنم.چند وقت پیش که به یکی از همین اهدافِ -در-ذهنِ-من-بزرگ-شده رسیدم،خوشحالی ای که انتظار داشتم موقع رسیدن بهش تجربه کنم رو تجربه نکردم و این سوال پیش اومد که نکنه خیلی از چیزهایی که برای خودت بزرگ کردی و با خودت قرار گذاشتی هروقت بهشون رسیدی احساس خوشبختی کنی، اون قدرا بزرگ نباشن و فقط بهانه ای باشن برای مشغولیت ذهنی داشتن و خود آزاری و شادیشون تو رو در نهایت راضی نکنن؟نکنه بعضی از اون آدمایی که فکر می کنی ابرقهرمانن و همیشه خودت رو با اونا تو ترازو میذاری و از پایین بهشون نگاه می کنی اون قدری که فکر می کنی قدرت های ماوراء الطبیعه نداشته باشن و داری الکی شکسته نفسی می کنی و به خیلی چیزها نمی رسی و این کارهای ابرقهرمانانه فقط تو ذهن تو زاییده شده و وقتی از نزدیک نگاه کنی با چیز خاصی مواجه نمیشی؟
و همین طور هم بود.به چشم دیدم که بعضی از فرصت هایی که خودمو در اندازه شون ندونستم رو آدمهایی استفاده کردن که شاید سطحشون از چیزی که من انتظار داشتم خیلی پایین تر بود،فقط اعتماد به نفس داشتن و موفق شدن.

دیگه دوست ندارم اطرافم پر از غول های پوشالی باشه و می خوام خودِ فعلیم رو در همین شرایطی که دارم بپذیرم.نوشته ای که با پذیرش معمولی بودن شروع می شه نباید به این ختم بشه که من می تونم قهرمان خودم باشم؟نباید به این نتیجه برسم که نمی خوام خودم رو تو طبقه بندی خاص/معمولی قرار بدم و به خودم برچسب زدن کار احمقانه ایه؟نباید به این نتیجه برسم که نباید از زاویه دید دیگران به خودم نگاه کنم؟خب خوشحالم که با جمله ای که همیشه تو ذهنم بود نوشته رو شروع کردم و به نتیجه ای بهتر از ناراحت بودن رسیدم.

دیشب آرزوهامون رو روی بالون نوشتیم و فرستادیم هوا.آرزو کردم بتونم از خودم راضی باشم و از اینکه خودم رو شایسته ی چیزهای خوب بدونم نترسم.

Thursday, January 9, 2014

در یک کلمه،دو کلمه،سه کلمه،چهارصد کلمه و 140 حرف نمی گنجم



*نمی خواهم بگویم حالم خوب است یا بد است یا ایام خوب است یا بد است.هدفم فقط توصیف است.می خواهم به خودم ثابت کنم پیام های یک خطی و استتوس های 140 کاراکتری من را خلاصه نکرده




قشنگ است

مزخرف است
خوب است
خوش است
بد است
راحت است
تعریفی ندارد

چطور هر آنچه پشت هر چیزی  بتواند در قالب یک کلمه درآید.یک کلمه نمی تواند انسان، احساس،شرایط یا اثر را نمایندگی کند.
اصلا کلمه ها بی معنی و ناتوانند.با کشیدن کلمات و تکیه روی بعضی حروف کمکی به توصیف نمی شود که هیچ،ناتوانی،مضاعف می شود.
درد را چگونه می شود توصیف کرد؟تمایز دردها را چگونه می شود نشان داد جز نشان دادنِ منشاء آن ها؟

می خواهم حالم را توصیف کنم.
در یک کلمه نمی گنجد.در دو و سه و چهار کلمه هم.منتظر شنیدن خوبم نباشید،کمی صبر و تحمل لازم است.
انگار حرارتی در کمرم در حرکت است،هوا طوری تاریک نیست که چیزی نبینم.دیدم خوب است اما دوست ندارم سرم را برای دیدنِ بیشتر حرکت دهم.چیز قابل توجهی برای دیدن نیست.انگار درون یک فضای کدر و تاریک حرکت کرده باشم.
بزرگترین چالشم حفظ تعادل بدون گرفتن میله ی اتوبوس است.در این حالت به هیچ چیز فکر نمی کنم.برای توصیف حالم می توانم خودم و شما را راحت کنم و بگویم خسته ام،اما یک کلمه نمی تواند کافی باشد.یعنی نباید کافی باشد.
در خیابان راه می روم،آدمها همه سردشان است.پشت چراغ قرمز،عابرینِ پیاده این پا آن پا می کنند،بعضی صبورند،
بعضی به دو می گذرند و به چراغ نگاه نمی کنند،بعضی هم چند ثانیه مانده به سبز شدن چراغ از خیابان رد می شوند.پیاده رو خالی است.نه اینکه خالی باشد ولی معنی خاصی ندارد.همه با عجله از رویش می گذرند چون مجبورند.شاید تیترِ روزنامه های روی زمین کمی جذبم کند و دکور آب انار فروشی ای که در آبنمایش آب انار جاری است.اتوبوس های مطهری-رسالت به صف شده اند و همیشه با دقت روی همه شان را می خوانم و همیشه دلم می خواهد یک اتوبوس راه آهن-تجریش هم بینشان باشد،با اینکه می دانم نیست،دلم می خواهد زودتر سوار شوم.ایستگاهِ اتوبوس های راه آهن-تجریش جای مشخصی ندارد،بعضی اوقات به جایی که باید برای منتظرشان بودن بایستم شک می کنم.بعضی موقع ها وقتی به سمت محل احتمالی ایستگاه می روم رسیده اند و خودم را مجبور می کنم حریصانه از پیاده رو بیرون بزنم و خلاف جهت خیابانِ یک طرفه بدوم و خودم را درون اتوبوس بیاندازم.
هوا سرد است،ولی گرمم است.
به لطف پافشاری آدم ها برای سوار شدن نه هوای خوبی برای فرو بردن هست نه فضایی.انگار حرارتی در کمرم حرکت می کند.بزرگترین چالشم حفظ تعادل است.نمی توانم کاپشنم را درآورم چون دستم بند است.بند هم نباشد حوصله ی نگه داشتن کاپشن را ندارم.انگار درون یک فضای کدر و تاریک حرکت کرده باشم.

از دانشگاه آمده ام.لباس هایم را طوری در می آورم انگار رویشان یک بیماریِ خطرناک دارد حرکت می کند و بالا می آید.خودم را می اندازم روی تخت.دو ساعتِ تمام انگشت هایم را با حرص و تاکید(برای مصونیت از اشتباه) روی ماشین حساب کوبیده ام.فکرِ کم آوردنِ وقت برای حل کردن آسان ترین سوال امتحان و بی دقتی ام مثل خوره به جانم افتاده.نه،نگویم مثل چه،مثل خوره به جانم افتاده یعنی سرعت تپیدن قلبم بالا می رود و دوست دارم چیزی را خراب کنم تا از فکرِ خراب کردنِ خودم در بیایم.البته این فقط بهانه است.روی صندلی می نشینم و در اینترنت بالا و پایین می روم.سردم است،شوفاژ را روشن می کنم.چند دقیقه می گذرد،از گرما دارم آتش می گیرم و شوفاژ را می بندم.
گوشهایم گرم می شوند اما پاهایم یخ می زند.پرده را کنار نمی زنم ولی می دانم نورِ گذشته از منافذ پارچه ی پرده از چه جور هوایی ناشی می شود.آسمان زردِ کدر است.یک جور زردی که به وضوح نمی شود گفت خاکستری دارد ولی انگار یک لایه ی خاکستری تمام آسمانِ زردِ دل مرده ی کدر رنگ را پوشانده باشد.زرد کم عمق نیست،عمیق است،به نظر می رسد هزاران هزار کیلومتر زرد خاکستری را باید طی کنی تا به آبی برسی.
طوری است که نخواهی سرت را برای دیدنِ بیشتر حرکت بدهی.دوست داری چشمهایت را ببندی و افکار و احتمالات به طرفت حمله نبرند.
بزرگترین چالشم حفظ تعادل است.توصیف حالم در یک کلمه نمی گنجد.



*نمی نوشتم چون می خواستم خوب بنویسم.این نوعی بیماری است.

Friday, December 13, 2013

به دنیا بر می خوره اگر اشتباه کنم



توی خط هات ترس و تزلزل می بینم.

ببین،لازم نیست کادرهاتو شسته رُفته و با خط کش بکشی.
اینجا طرحتو با خط های قوی بکش،
اصلا بذار خراب بشه.چه اشکالی داره؟
از خراب شدنش نترس.
همین طور از بیرون زدنش از کادر.
فکر می کنی به کجای دنیا بر می خوره؟

Saturday, November 2, 2013

به خودمان خیانت نکنیم



"امروز به عشقِ خودم از خواب بیدار شدم | به عشقِ خودم ورزش کردم | با نهایتِ عشق خودم برای خودم چای ریختم | خودم با خودم چای نوشیدم | به عشقِ خودم نشستم سرِ کار | به عشقِ خودم ساعت‌ها کار کردم و نوشتم | به عشقِ خودم خرید رفتم | به عشقِ خودم برای خودم لباس خریدم و ...


آدم باید در درجه‌ی اول به عشقِ خودش زندگی کند | اصلاً باید هر روز صبح روی درِ یخچال خودش برای خودش یادداشت بنویسد | خودش به خودش بگوید:"عزیزم بیدار شدی صبحانه بخور | فلان غذا برایت ضرر دارد نخور | فلان کارت را حتمن انجام بده | راسِ فلان ساعت قرصت را بخور | بخاطرِ فلان اتفاق حرص و جوش نخور و ...".

ما وقتی تنهاییم فکر می‌کنیم هیچ‌کس نیست | اما همیشه وقتِ تنهایی یک‌نفر هست که او را نمی‌بینیم و آن هم کسی نیست جز "خودمان".
او ما را همیشه می‌بیند | همیشه کنارمان است | در بهترین شرایط و بدترین شرایط رفیقِ‌مان است.
خودمان گاهی اوقات کنارِ خودمان می‌ایستد و ضربه خوردن‌مان را نگاه می‌کند و دلسوزانه اشک می‌ریزد | ولی ما گاهی اوقات خودمان هوای خودمان را نداریم | خودمان بدترین ضربه‌ها را به خودمان می‌زنیم بدونِ اینکه حواسِ‌مان باشد.
خودِمان خودمان را فراموش می‌کنیم | خودمان خودمان را در یک اتاق حبس می‌کنیم | می‌رویم و مدت‌ها نمی‌آییم.

باید هوای خودمان را داشته باشیم | گاهی اوقات خودمان را بغل کنیم و دلجویی کنیم | خودمان برای خودمان هدیه بخریم | خودمان برای خودمان بستنی بخریم | خودمان برای خودمان کفش بخریم | خودمان با خودمان بنشینیم و فیلم ببینیم | خودمان یک شات بزنیم به سلامتیِ خودمان.

آدم‌های زیادی در این زندگی می‌آیند و می‌روند | ولی آن‌کس که تا آخرین حدِ ممکن می‌ماند خودمان است.
نمی‌گویم که دیگران را فراموش کنیم و فقط و فقط برای خودمان زندگی کنیم | به قولِ روباه در شازده کوچولو "یک نفر به تنهایی هیچ‌چیز نمی‌داند" | ولی به خودمان خیانت نکنیم | خودمان را ببینیم | قبل از اینکه کسی را دوست داشته باشیم خودمان را دوست داشته باشیم .
آدم اگر به عشقِ خودش نتواند زندگی کند | به عشقِ دیگران براحتی و بی‌ارزشیِ هر چه تمام می‌تواند بمیرد."


-کیومرث مرزبان-


این متن، عبرت از وقایع تلخ اخیر رو تکمیل و افکاری که درگیرش بودم رو بهتر از خودم بیان کرد.

Saturday, September 28, 2013

مناظره



سوال های ساده،مواضع واضح
اما فقط ظاهر اینگونه است


"حضانت کودک پنج ساله را به مادر می سپارید یا پدر؟" و این هفته با گروهی بودم که باید از مواضعش در ازای انتخاب گزینه ی پدر دفاع می کرد.
کلاس مناظره،
دو هفته ست از بخت بد،توی گروهی میافتم که باید از عقیده ای دفاع کنم که عقیده ی من نیست یا باهاش مخالفم.دفاع کردن از فکری که باهاش به وضوح مخالفی یا به طور کلی پاسخ غیر معمول دادن به سوالاتی که ظاهرا جواب واضح دارن خیلی سخته.طرفِ پاسخ غیر معمول یا مخالف خودم رو گرفتن یعنی مجبورم توی گروه، خودم رو آدمی جا بزنم که عکس من فکر می کنه و مجبورم برای دفاع از گروهم دلایل متقاعدکننده بتراشم و به نوعی مقابل خودم بایستم و خودم رو متقاعد کنم که نظرم اشتباهه.
باور کردنش برای خودم هم سخت بود ولی وقتی بحث شروع می شد و دلایل رو می نوشتیم،منی که فکر می کردم امکان پذیر نیست کسی گزینه ی پدر رو انتخاب کنه تقریبا متقاعد شده بودم که پدر گزینه ی بهتریه.من که فکر می کردم برای آزادی بیان حتما باید محدودیت وجود داشته باشه تقریبا ایمان آوردم که آزادی بیان محدود نباشه بهتره و برای دفاع دلایلی به ذهنم رسید که هیچ وقت فکرشو نکرده بودم.
البته فکر نکنید با گذر زمان تغییرِ نظرم پایدار موند.بعد از این دو جلسه من ایمان آورم(قبلا شک داشتم) که نمیشه در طرفداری ثابت بود.در هیچ موردی.حتی می شه در ضدیت با یه قاتل زنجیره ای شک کرد.اگر خودمون رو تمام و کمال در شرایط دیگه قرار بدیم حاضر نمی شیم در هر موردی صحیح و ناصحیح رو تعیین کنیم.

برای من،شاید شنیدن اینکه سیاه و سفید وجود نداره کافی نبود.این تمرین خوبی بود برای اینکه مخالف/متفاوت رو درک کنم و از نظراتِ از پیش مشخصم کمتر سرسختانه دفاع کنم.
انعطاف چیز خوبیه.

Sunday, September 1, 2013

چهار چراغ قرمز و هشت سرعت گیر


از خانه تا محل کارآموزی چهار چراغ قرمز است و از در ورودی سازمان تا ساختمان معاونت انرژی هشت سرعت گیر

چراغ قرمز اول - خیلی وقت ها شده وقتی به چراغ قرمز می رسم 5-6 ثانیه قرار است سبز بماند.نمی دانید چه حس عجیبی دارم این موقع ها.گاز بدهم؟ترمز کنم؟می توانم ردش کنم؟روی خط عابر قرمز می شود؟آنقدر دست دست می کنم که تصمیمم می شود بین گاز دادن و ندادن.وسط راه پشیمان می شوم و در بدترین حالت آهسته می کنم و ناگهان تصمیم می گیرم گاز دهم و قرمز می شود و من تقریبا وسط خیابانم.وقت چراغ زرد را باید بیشتر کنند.

اولین روزی که رفته بودم کارآموزی مثل جوگیرها 8.5 آنجا بودم و آنقدر ماندم تا آقای تقی پور متذکر شدند:خانم مهندس،ساعت کاری تا 2.5 است.من شش ساعت را با یک عالمه گزارش و هندبوک پیل سوختی،زیر باد شدید کولر و آقای تقی پور و سرباز شماره یک،یکی از صامت ترین وضعیت های ممکن را گذراندم.خشک شدم.

چراغ قرمز دوم - صد و شصت ثانیه وقت داری آهنگ را با آرامش گوش بدهی.آخ!عجب آفتابی است.داشبورد که نیست،آینه است.موقع رانندگی دقیقا به هیچ چیز جز راه و عابر و شمشاد و چراغ و آهنگ فکر نمی کنم،در عین حال بعضی موقع ها حس می کنم واقعا حواسم به هیچ چیز نیست،به هیچ چیز.

وقت هایی که من شیر سفید می خورم تقریبا کمیاب هستند.خدمه ی محل کارآموزی صبح ها شیر داغ می آورند و چند ساعت بعد چای بدون قند.اولین باری که شیر داغ جلویم گذاشتند از حیث رو در بایستی و اینکه مبادا شیر هدر برود مجبور شدم در حال نفس نکشیدن و تحمل چربی روی شیر،بنوشم.تحمل کن.یک قلپ دیگر.اشک در چشم.بگذار کمتر از نصف فنجان تویش بماند.از آن روز به بعد یاد گرفتم بگویم:"مرسی،من نمی خورم" و از احساس گناه نجات یافتم.

چراغ قرمز سوم - چرا دقیقا وقتی می خواهم توی کیفم دنبال چیزی بگردم چراغ قرمز در حال تمام شدن است؟چراغ قرمز می خواهد با من حرف بزند؟با من بازی دارد؟

چرا اینها با هم حرف نمی زنند.مگر می شود اینجوری مثل ماشین زندگی کرد.اتاق ها بدون ذره ای رنگ،بدون ذره ای ذوق.روزهای اول به خودم گفتم اگر کار و زندگی اینطوری باشد حتما خودم را خواهم کشت.
یک روز از سرباز شماره یک پرسیدم اینجا دقیقا چه کار می کنند،انگار که دلش خیلی پر باشد گفت:هیچ کار نمی کنند.به تازه کارها خیلی کار می دهند و اصلا فکر نکن که کارهایت را زود تمام کنی و تحویل بدهی چون تمام نمی شود،اضافه می شود.بعد فهمید هم دانشگاهی هستیم و از خاطراتش با استادها تعریف کرد.این سرباز از خودمان بود،خوشحال شدم.

چراغ قرمز چهارم - تقریبا هر بریدگی چراغ چشمک زن دارد.خیلی بی معنی است.چقدر اینجا بریدگی دارد.آدم نمی تواند به طور ممتد گاز بدهد.باید مواظب باشی از راست برانی که پشت ماشین هایی که به چپ می پیچند گیر نیفتی.

کارآموز شماره یک آمد.هم دانشگاهی هستیم.دیگر احساس تنهایی نمی کنم.تازه ازدواج کرده است.به گل و گیاه جلوی محل کارآموزی توجه ویژه ای دارد،انگار دارد در خانه اش گیاه می کارد.این گیاه هایی که از خاک در آمده و یک متر جلوتر سرش در خاک رفته برایش جالب است.تا آن موقع توجه نکرده بودم.

سرعت گیر اول - آنجا بسیار سبز و زیباست.سرعت گیر هایی دارد به شکل : ^ .باید خیلی صبر داشته باشی و خیلی ترمز کنی تا نصف نشوی.

صدای خنده ی انصاری و دوستان از اتاق بغلی می آید.وقتی وارد اتاق می شوم انصاری پایش روی میز است.روی میزش اسپری است.از این که به من سر می زند و می گوید چند تا گزارش جدید پیدا کرده است لجم می گیرد.می پرسم چند صفحه است،جواب می دهد چیزی نیست روی هم پانزده صفحه،انگار نمی فهمد تا الان صد صفحه به من کار داده.سرباز شماره یک از پشت مانیتورش لبخندِ "دیدی گفتم" به من تحویل می دهد.

سرعت گیر دوم - من نتوانستم سرعت گیرها را از خانه تا اینجا بشمارم،خیلی اند.ترکیب چراغ های قرمز و چراغ های چشمک زن و یک عالمه سرعت گیر چیز افتضاحی است.فکر نمی کردم هیچ وقت به این چیزها این قدر توجه  کنم و حتی عصبی ام کنند.
ماه رمضان است و میز جدید و همکار جدید به اتاق اضافه می شود.خانم نوبختی،جهت تلطیف فضا.تقی پور نیست و نوبختی از من و سرباز شماره یک می پرسد روزه ایم یا نه،می گوید در را ببندید و های بای تعارف می کند.می گوید روزهای اول که آمده اینجا و کسی را نمی شناخته فکر می کرده مگر ممکن است یک بند بدون هیچ گونه ارتباطی کار کرد.خوشحال است که با خانم های اتاق رو به رو آشناست.خانم های اتاق روبه رو دو خواهر دوقلو اند،یک آقا هم آنجاست.روز اول که معلوم نبود کجا باید باشم پیش آنها بودم.در مورد هر چیزی حرف می زدند.رنگ چوب مبل یکی از خواهرها مثلا.

سرعت گیر سوم - عابر ها انگار پشت شمشاد ها قایم شده اند و آماده ی پرش ناگهانی به خیابان هستند.مثل بازی کامپیوتری است.بعضی هایشان حتی نگاه هم نمی کنند،به ترمز کردن راننده جلوی پایشان خیلی اطمینان دارند.از هر قسمتی از جدول کنار خیابان،هر قسمتی از پل،کوچه، از همه جا آدم می زند بیرون.

در باز شد و دیدم همه تمام قد بلند شدند.معمولا در بلند شدن زیاد جدی نیستم ولی این انگار شخص مهمی بود.سلام کرد و پرسید کار چطور است و پرسید خانم های کارآموز روی چه کار می کنند و بعد رفت.نوبختی گفت مدیر عامل سازمان بود و انگار ارتباطات دولتی مهمی دارد.می گفت یک روز که به اتاق ها سر می زده مچ کسی را در حال روزه خواری گرفته و بدجور داد و بیداد راه انداخته.به آستین کوتاه آقایان هم گیر می دهد.موقع پاداش دادن هم حواسش به آنهایی که نماز می آیند هست.دبستان است.

سرعت گیر چهارم - مطمئن نیستم که بوق وسیله ی انذار است یا به وسیله ی تخلیه ی عصبانیت تغییر نقش داده است.

شما اینجا کارآموزید؟کدام دانشگاه می رید؟در این زمینه مطالعه داشتید؟تا حالا مقاله دادید؟من ترم پنج ام و صد واحد پاس کردم.بدون دیکشنری ترجمه می کنید؟روی کامپیوترتون بابیلون ندارید؟همیشه از دیکشنری انگلیسی به انگلیسی استفاده می کنید؟من و دوستم تا حالا یک مقاله دادیم.دانشگاهتون مهمان می پذیره؟کلاس هاتون چند نفره است؟استادهاتون پیرن؟من دختر عمه م مهندسی فلان می خونه.رتبه ی کنکورتون چند بوده؟می آید با من و دوستم مقاله بدیم؟می خواید اپلای کنید؟نمی خواید اپلای کنید؟پس برای دکترا اپلای می کنید؟استاد نوروزی رو می شناسید؟...؟بدبختانه همه رفته اند جلسه و من مجبورم سوال های روانه شده به سمتم در دقایق اولیه آشنایی با کارآموز سوم را تنهایی تحمل کنم.کارآموز دوم همین دوست این آقاست و قبلا دیده بودمش و چیزی برای تعریف ندارد.فقط اینکه کارآموز سوم بدجوری روی اعصابم رفته بود.چی؟یکشنبه و سه شنبه می آید اینجا؟سعی کردم تا جایی که ممکن بود یکشنبه و سه شنبه پایم را آنجا نگذارم.

سرعت گیر پنجم - اگر این خیابان را مستقیم بروم بعد بروم پایین بهتر است یا اول بروم پایین بعد مستقیم؟کدامش قشنگ تر است؟هر دو مثل همند.هیچ فرقی نمی کند.خیابان های مسیری که باید بروی از روی هم کپی شده اند.

سرباز دومی هم وجود دارد این اواخر.جایش رو به روی من است و دائم دارد آهنگی را زمزمه می کند.بلند هم زمزمه می کند.تلفنش هم هی زنگ می خورد.

سرعت گیر ششم - وقتی ماشینی از دور به من نزدیک می شود نمی توانم پارک کنم.نمی شود گفت پارک دوبلم عالی است،جلوی ماشین را ندیدن معضل است.اما بعضی اوقات خوب است.امروز پارک دوبلی زدم که شایان تقدیر بود.هر موقع شایان تقدیر می شوم کسی نیست.
کارآموز سوم شیرینی آورده است.تعارف می کند،می پرسم به چه مناسبتی؟"به مناسبت عقد بنده".آفرین.پسر بچه ها هم ازدواج می کنند.به به.چه کفش مردانه ی براقی هم پوشیده.به خانم نوبختی گفته همه ی اعضای دفتر را صدا کند تا بیایند همینجا شیرینی ازدواج کارآموزی که چند روز بیشتر نیست آمده را بخورند.به آشپزخانه هم سپرده شده که چای بیاورند.عجب.انصاری می آید تو :"تسلیت می گم.این چه کاری بود کردی؟"
سرعت گیر هفتم - خیابان ها فقط راه هستند و بس.فقط مسیری اند برای رسیدن به محل زندگی.خودشان زندگی نیستند.هیچ کس نمی رود که به خیابان رسیده باشد.خیابان کسالت بار است.

تقریبا تعریف کردنی هایم ته کشیده است.

سرعت گیر هشتم - از خودم می پرسم مگر می شود آدم هر صبح و هر ظهر یک مسیر را برود و بیاید؟با تاکسی فرق می کند.با تاکسی می توانی مشغول باشی ولی رانندگی عذاب است.تمام پستی و بلندی ها را حفظ می شوی.از چیزهایی که "باید" بهشان توجه کنی خسته می شوی.اصلا می شود یک راه را هزار بار رفت؟دوست دارم که نشود.
دوست داشتم نوشته ام را خشن تمام کنم اما حالا فکر می کنم که لازم نیست.واقعا دیگر برایم مهم نیست آنجا چه می گذرد یا من چرا وقتم را آنجا گذراندم و نیازی هم به تحلیل این موضوع نیست.فهمیدم که دیگر هیچ وقت دوست ندارم پایم را در چنین محیطی بگذارم و حتی این هم مهم نیست.

این مکان ها تمام می شوند اما خیابان ها و ملالتشان همچنان همراه منند.
ما را تصادفی باید.