Thursday, July 11, 2013

به دنبال تصاویر دور از دسترس



یه شال خریدم با گل های بزرگ صورتی/سرخابی و زمینه ی آبی نعنایی.یادم نیست خودمون یه حوله ی سر داشتیم با این طرح یا یه همچین طرحی رو روی حوله ای توی فروشگاهی دیده بودم.نظرم راجع به این شال اینه که خیلی عجیب و دهاتی و دور از عقله ولی پس ذهنم منو یاد دیوار احاطه شده در گل تو تبلیغ عطر Miss Dior میندازه،هر چند هر کس ببیندش آخرین چیزی که به ذهنش می رسه Dior و اولین چیز،خانم های جواد چاق خواهد بود.
روند همیشگی من در خرید کردن با کلّی شک،درگیری درونی و سر چند راهیِ انتخاب رنگ موندن.ارزیابی کالا با افکار و علایق و تصاویر زیبایی که دوست دارم شبیهشون باشم و اینکه بقیه چی فکر می کنن،،من می تونم بفهمم بقیه چی می بینن و توضیح اینکه من چیز دیگه ای تو یه همچین چیزی می بینم سخته.البته شده بعد از یه مدت(حتی مدت خیلی کوتاه) توضیحِ اینکه چیزی رو برای چی انتخاب کردم سخت بشه.شاید هم تحت تاثیر دیگران قرار گرفته باشم و از دلایل خودم خنده ام بگیره.

بعضی اوقات آدم تو توهم دوست داشتن فرو میره و تو لحظه ی انتخاب برای خودش دلایل فریبنده میاره.
برای پیدا کردن دلیل برای دوست داشتن و انتخاب کردن نباید دنبال تصاویر گم شده و رویایی و دور از دسترس گشت،وگرنه مثل من کشوی شال هاشو که باز می کنه از خودش می پرسه:من چی فکر می کردم؟

*کشوی شال تمثیل است

Thursday, June 20, 2013

Zihuatanejo

اینجا اقیانوس آرام است؟همان جایی که مکزیکی ها می گویند هیچ خاطره ای ندارد.همان جای گرمی که اَندی دوفرِین در رهایی از شاشَنک می گوید می خواهد بقیه ی عمرش را آنجا سپری کند.
یک جای گرمِ بی خاطره

اینجا کسی دلش برای هیچ کس و هیچ جا تنگ نمی شود؟دلش برای دوستی که 15 سال با هم دوست بودند تنگ نمی شود.دلش برای شیطنت های دوران دبیرستان تنگ نمی شود.دلش برای راه رو های سرد دانشگاه تنگ نمی شود.دلش برای دختر عمو ها و پسر عمه هایش تنگ نمی شود.دلش برای خنده های دوستان دوران راهنمایی تنگ نمی شود.امّا چرا.یک چیزهایی هم هست که قلبش را به درد آورد.اگر به این 'به درد آمدن' بشود گفت دلتنگی،دلش برای آدم هایی که هرگز ندیده تنگ می شود،برای آن ها که دست نیافتنی اند،برای جاهایی که تا حالا نرفته است،برای جاهایی که ویران شده اند دلش تنگ می شود.برای خودش و چیزهایی که نمی تواند باشد دلش تنگ می شود.
آن پیرزنی که در خیابان دید و شبیه مادربزرگ مادرش بود قلبش را به درد می آورد،یاد داستان هایی می افتد که برایش تعریف می کرد.آن داستان ها چه بود؟دختری بود که در یک نارنج زندانی شده بود و مردی صدایش را شنید و سعی در بیرون آوردنش داشت،چاقو را از هر طرف که می خواست به پوست نارنج بزند دخترک فریاد می کشید...بقیه اش چه بود؟آن ها را درست و حسابی به یاد نمی آورد.برای آن داستان ها که از یاد رفته اند دلش به درد می آید.
برای دانش آموز محبوبِ معلم عربی بودن هم دلش تنگ می شود.او دیگر چیز زیادی از عربی نمی داند.معلم عربی هم حتی چهره ی او را به یاد نمی آورد.
دلش برای گل های لاله عباسیِ زرد و سرخابی که تخم هایشان را در آب می ریختند تا سبز بشوند به درد می آید،برای راه پله هایی که روی آن ملافه می انداختند و با منجوق های رنگی رنگی دستبند درست می کردند،برای درخت های کاجی که وقتی برف می آمد زیرش پناه می گرفتند،درخت آلبالویی که تابستان ها آلبالوهایش را به 10 سهم مساوی تقسیم می کردند،برای حیاط خلوت و پنجره ی اتاق هایی که رو به هم باز می شد و پیام های شبانه ای که رد و بدل می شد،برای مداد قرمز "آتشی" که دیگر لنگه اش پیدا نمی شود،برای شیشه های مشبک آشپزخانه که رویش شکل گل چهار پر داشت،برای بالکنی که وقتی کوچک بود در آن می نشست و فوتبال پسرها را تماشا می کرد و مادربزرگش استانبولی پلو دهنش می کرد و او یواشکی لقمه ها را تف می کرد پایین،برای کلاس نقاشی طبقه ی همکفی که همه ی دخترهای ساختمان می رفتند و با آبرنگ دشت و رنگین کمان می کشیدند،برای دفتر املای گم شده ی اول دبستانش که دست کوچکش را روی صفحه ی اولش گذاشته بود و دورش را کشیده بود،برای آن دختر و پسری که عصرها می آمدند روی پله ی جلوی آن در زردِ فلزی مربوط به برق کوچه می نشستند.چه کسی پلاک 72 کوچه ی نسیم را به یاد می آورد؟نمی گذارند خاطرات کودکی اش بماند.کودکی اش زیر زمین مدفون است،زیر ساختمانی که به صاحبانش قول داده اند قرار است قشنگ تر از قبلی بشود.

به این حجمِ آبی هیچ عکسی نیست.اشیاء را وقتی در دست بگیری سرت آن قدرها به پرواز در نمی آید.در پیاده رو ها که قدم بزنی زیر پایت خالی نمی شود.
اینجا جای کوچکِ خیلی گرمی است که خاطره ها،یاد ها محو می شوند،تبخیر می شوند،متولد نمی شوند.
اینجا تقریبا خاطره ای ندارد.
اینجا زنی است که به کما رفته و عطری وجود ندارد تا زنده اش کند.


Monday, May 27, 2013

روزی که فهمیدم در آغوش مادرم جا نمی گیرم



می خواستم مامانم منو مثل برادر کوچیکم بغل کنه.
سر و شونه ها و پاهای من کاملا تو حلقه ی دستای مامانم جا نمی گرفت.گردنم وضعیت نا راحتی داشت و پاهام جایی برای تکیه نداشتن.راحت نبودم مثل وقتایی که آدم می خواد بخوابه و نمی دونه بدنش باید چه فرمی بگیره تا بتونه خوابش ببره.

خنده داره ولی من کاملا تعجب کرده بودم.هیچ جوری نمی تونستم آرامشی رو که اون جور بغل کردن بهم می داد حس کنم.
من جسما بزرگ شده بودم و اینو فقط تو اون لحظه با تمام وجودم باور کردم.


من می ترسم از این که بزرگ بشم.
از این که هیچ چیز نتونه من رو در بر بگیره
از این که هیچ مأمنی،پناهگاهی،باوری برای من وجود نداشته باشه
از این که مأمن و پناهگاهی داشته باشم و یه روز از خواب پاشم و بفهمم که براش زیادی بزرگم و سنگرِ حس هایی که بهم می داد رو از دست بدم.

Wednesday, April 24, 2013

" دست بارون به تن دشت می رسه ؟ "


 مثل وقتی که می خوای آهنگ مورد علاقه ات رو بزنی و آکورد ها رو حفظ نیستی،اینکه هنوز دستت نیومده کدوم نُت رو باید با کدوم انگشت بزنی و سر هر میزان مجبوری صبر کنی و به نُت ها نگاه کنی.ملودی ای که با تمام جزئیات داره از ذهنت می گذره رو می خوای بیشتر لمس کنی،بیشتر حس کنی اما همه چیز کند پیش می ره.دستت نمی تونه رَوون حرکت کنه.زمان می بره. سه روز، یه هفته ، دو هفته...

مثل وقتی که مداد توی دستته و تصویری توی ذهنت هست که دوست داری ثبتش کنی اما توانش رو نداری.هر چی می کِشی اون تصویر رو خراب تر و خراب تر می کنه.مهارت تو به بیشتر از ظرف و گلدون قد نمی ده و مجبوری تصاویر رو فراموش کنی و فعلا گلدون و ظرف و کتری و فانوس و گلدون و ظرف بکشی.همه چیز کند پیش می ره.زمان می بره. چند هفته، چند ماه...

مثل وقتی که می خوای زبان جدید یاد بگیری.آواها و کلمات گنگن و هر چیزی که یاد می گیری مثل باریکه ی نوریه توی تاریکی مطلق.دوست داری بیشتر و بیشتر یاد بگیری اما نمی شه همه چیز رو فشرده وارد ذهنت کنی و سایت می گه باید چند هفته ای برگردی و همین طور گوش بدی و تمرین کنی.دوست داری چیزایی که به اون زبان می شنوی رو کامل بفهمی اما نمی فهمی،دستت به جایی بند نیست،راه دیگه ای نداری جز اینکه همین روند رو طی کنی.همه چیز کند پیش می ره.زمان می بره. چند ماه ، چند سال...


هیجان،انتظار،تعلیق




وقتایی که تو صف تاکسی وایمیستی و به آسفالت زل می زنی و دستت به جایی بند نیست،راه دیگه ای نداری
هیجانی نداری
همه چیز کند پیش می ره
زمان می بره
چقدر؟
چقدر؟

Wednesday, April 17, 2013

درگیری با شبکه های اجتماعی...حرفی که می خواستم بزنم این بود؟

توییتر می گه حق نداری بیشتر از 140 تا کاراکتر استفاده کنی.خوبیش اینه که می شه چیزایی که درگیرت می کنه رو هر جوری که می خوای توی فضای پوچی که معلوم نیست خونده می شی یا نه پخش کنی.فالو کردن آدمایی که نمیشناسی از همه مسخره تره،در جریان افکار نزدیکان بودن باز بیشتر معنی می ده تا خوندن جریان سیال ذهنِ خیلی مختصر شده ی افراد ناشناس(مثلا "خوابم میاد"،"شبُ دوست دارم"،...)
توییتر می گه محدود شو،خلاصه شو.یه قسمتی از کاربراشو به سمت بی حوصلگی می کشونه،جوری که نتونن متن بیشتر از دو خط رو بخونن.(اینکه آدم بتونه نوشته ی خوبی در حد دو خط بنویسه سخته،خوندن 140 کاراکتر خوب لذت بخشه که کمتر پیش میاد پیدا شه)
می گه وابسته شو.هر وقت هر جایی بودی هر کاری کردی دوستات تشنه ی شنیدنن همون لحظه وایسا و توییت کن و همه رو در جریان بذار.!!Stay connected,very connected ، جوری که نتونی موقع انجام کارای روزمره ت از دنیای مجازی فاصله بگیری.(البته بگم که توی یه سری تجربه ها آدم دوست داره در جریان کارهای دوستاش قرار بگیره،حس ها و ریزه کاری هایی که شاید توی وبلاگ نوشتن/حرف زدن نتونن جا بگیرن یا ارزش خودشون رو بعد گذر زمان از دست بدن و غیر قابلِ بیان بشن)


فیس بوک،پروفایل یکی از آدمایی که اصلا به من نزدیک نیست:لینک های "استاد" شجریان share می کنه {میام پایین تر} دوست های تازه اضافه شده{mouse میاد روی چند ده تا آدمی که اضافه شده}همه دختر،پس همه ی friend request ها از طرف این بوده،بماند که کنار صفحه ی home اَم هر چی آدم برای دوستی بهم پیشنهاد می شه این باهاشون دوست مشترکه(که اغلب دخترای دانشگاهن)با یه نگاه اجمالی یعنی ایشون از الف ورودی 90 رو تا ی ِ 86 رو add  کرده،،باریکلا!دوست داره معروف بشه؟یا دایره ی دوستاشو گسترش بده؟
پروفایل یکی از آدم های خیلی دور:خب می دونم که مذهبیه...چه تناقضی!پشت عکس پروفایلش چه گواراست.چه گوارا احیانا کمونیست نبود؟...{می ریم قسمت اطلاعات پروفایل} موسیقی مورد علاقه:سلنا گُمِز،چاوشی،چند تا نوحه خوان،شکیرا،،،این مثکه مشکل داره...
آدمایی که می شناختم،بعد از دیدن پروفایلشون برام تغییر کردن.هر دو آدم های خوبیَن در حقیقت(نه اینکه این قضاوت های من اثباتی باشه بر بدی اون ها) .با اولین نگاه به پروفایلشون قضاوت هایی کردم که دیدین و با اولین دیدار با خودشون همچین چیزایی هرگز به ذهنم نمی رسید.می خوام بگم شناخت آدما از فیس بوک با دنیای واقعی خیلی فرق داره.همین طور که شناخت آدما با استفاده ی موازی از فیس بوک و واقعیت خیلی با هر دوی این ها-جدا جدا- فرق داره.
آدم ها رو نمی شه با لایک ها و عکسای پروفایل حرفه ای/غیر حرفه ای و اشعار زیر عکس ها و غیره شناخت.آدم ها رو نمی شه از روی گشادَشون توی چند بار نشستِ این ور و اون ور شناخت.
آدم ها با پروفایلشون تعریف نمی شن ولی "شاید" یه سری امیال درونیشون رو توی همین دنیای مجازی نشون بدن.
فیس بوک خیلی بی سر و صدا وسیله ای برای تعریف آدم ها شده و این چیز خوبی نیست(اگر نه ،چرا برای حرفایی که share می کنیم یا profile picture هایی که می ذاریم وسواس به خرج می دیم؟ )
من نمی دونم استفاده ی موازی از شبکه ی اجتماعی و واقعیت رو ترجیح  می دم یا خود واقعیت رو.ولی در کل آشناییِ فقط در دنیای واقعی(هر چند شبکه اجتماعی هم می تونه جزئی از واقعیت باشه) نتیجه ی بهتری برام داشته و قضاوتِ نا بجای کمتری رو رقم زده.




پ.ن:اصلا نمی دونم چرا متن به این سمت رفت،می خواستم یه چیزی بگم و نمی دونستم چه جوری و کجا باید بیان کنم حرفمو.(خب نه می شد تو توییتر نوشت،نه فیس بوک)یه چیز هایی روی در و دیوار دنیای مجازی نوشته می شن و همه می بینن و می خونن.خب ما هم می خونیم و "می دونیم"،پس لزومی نداره آدم احساساتشو انکار کنه چون شکل مسخره ای به خودش می گیره.در هر حال نمی شه انتظار داشت همه مثل هم رفتار کنن و خب چرا من باید برام سوال بشه؟به قول یکی، آدما حتما نباید توی دسته بندی های از پیش معلومِ توی ذهنمون جا بگیرن.خب فقط ذهنمو مشغول کرده بود.
It's a free country,,,,and if it's not, we like to act like it IS

Tuesday, April 2, 2013

وقتی گذر زمان رو نمی تونی بپذیری

یک روندی رو طی می کنم بعد از دیدن فیلم/عکسِ فیلم های قدیمی
بدون معطلی اسم بازیگرای فیلم رو search می کنم
بازیگرای زیبا و رقصان روی صفحه ی مانیتور یهو چروک می خورن و بعضا می میرن
مثل وقتی که عکس فارغ التحصیل های 50 سال پیش رو می بینم و بعدش خودِ عصا به دستشون رو.
کنار هم قرار گرفتن این دو وضعیت (مخصوصا وقتی کیفیت تصاویر بالاست) با فاصله ی چند دقیقه، پذیرفتن گذر زمان رو خیلی سخت می کنه.
انگار بعد از فقط چند دقیقه آدم ها به مرحله ی دیگه ای از زندگی پرتاب شده باشن.

این وقتا حس عجیب و غریبی دارم.هم اشک تو چشمام جمع می شه،هم لبخند می زنم،هم هیجان دارم،هم نمی خوام باور کنم آدم های توی تصاویر جاودانه نیستن


Wednesday, March 27, 2013

خیلی بد است در بند افکار دیگران بودن


عصبی ام،دست پاچه ام،گونه هایم گل انداخته.
همیشه وقتی دوستی جوری درباره ام فکر می کند که دوست ندارم ،این طوری می شوم.وقتی کسی برداشتی از من دارد که من نیست.
این موقع هاست که می فهمم اکثر اوقات خودم را گول زده ام که حرف و نظر بقیه برایم مهم نیست
اصلا خیلی بد است آدم در بند افکار دیگران باشد
خیلی بد است در موقعیتی قرار بگیری که مجبور بشوی خودت را به کسی ثابت کنی.مخصوصا اگر دوستت باشد.
تصور اینکه کسی که با او زیر باران می خندید،کوه می روید یا وسط میدان ذرت می خورید،شما را آدمی که نیستید فرض کند،به شما برچسب بزند و در موردتان قضاوت های نا به جا کند،درد آور است.




پ.ن:دوست واقعی کسی است که نیاز نداشته باشی خودت را برایش توضیح دهی.شک به دلش راه ندارد.